محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

553

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

دوستگان - معشوقه باشد . مثالش استاد فرخى گويد : بيت كسى را چو من دوستگان مى چه بايد * كه دل شاد دارد بهر دوستگانى و دوستگانى شرابى بود كه با معشوق خورند . مثالش شمس فخرى گويد : بيت دوستگانى جمله بر يادش خورند * روز عشرت دوستان با دوستان و در سامى فى الاسامى پياله‌اى باشد بزرگتر از پياله‌هاى ديگر كه به كسى دهند كه بشادى فلان نوش كن « 21 » . دانه‌دان - يعنى موضعى كه در آن درخت بسيار كاشته باشند چون نهال شود بجاى دگر برند و بنشانند و تخم دان نيز گويند . مثالش سوزنى گويند . مثالش سوزنى گويد : شعر بدسكال جاه تو بادا چو گندم كفته سر * چون كرنج دانه‌دان از ديدگان بگشوده اشك و بمعنى دانه دانه نيز باشد « 22 » چنان كه اسفرنگى گويد : بيت « 1 » خرمن مه را چو سوخت ز آتش تيغ آفتاب * خوشهء پروين چو اشك ريخت فرو دانه دان دادآفرين - يكى از نامهاى حضرت احديت جل جلاله « 23 » . مثالش شيخ سعدى گويد : [ بيت ] بطامات مجلس نياراستم * ز داد آفرين توبه‌اش خواستم دو برادران - مرغى باشد صياد مانند إله اما ازو كوچكتر و او را دو برادران بواسطهء آن مىگويند كه چون يكى قصد صيدى كند و عاجز شود ديگرى به يارى او آيد « 24 » و در نسخهء حليمى مسطورست كه آن دو ستارهء روشن كه بر سينهء دب اصغرست كه هفتورنگ كهين باشد دو برادران گويند و به عربى فرقدان خوانند . داستان - بمعنى « 2 » حكايت باشد . مثالش حكيم جلالى خوافى گويد : بيت هر چند كرد قصهء جاهش بيان جلال « 3 » * يك داستان نگفت ز صد داستان كه هست

--> ( 1 ) كلمه در « س » نيست . ( 2 ) « س » « الف » : يعنى . ( متن از « ب » و « ن » است ) . ( 3 ) « س » « الف » : حال . ( متن از « ب » و « ن » است ) . ( 21 ) در برهان با كاف تازى است يعنى : دوستكان . ( 22 ) در برهان معنى ظرفى و جائى كه غله در آن كنند و بمعنى پريشان و پراكنده نيز آمده است . ( 23 ) در برهان بمعنى نوائى از موسيقى نيز هست . ( 24 ) در برهانست كه غليواج را نيز گويند .